خورشید را
به چشمهایت کوک میزنم
تاتو
بیدار شوی
در طلوع چشمهایم
(۲)
فاجعه ای بزرگ
فلوتم را
جاگذاشته ام
میان لحظه ها
وافسوس می خورم
آمدنت را
خلوتی نباشد