ماهی شناور شب
از چشم شب شاید / از چشم آفتاب / نمی افتد ماه
ساختمانها روي هم فرود مي آيند وشهرها پيچ در پيچ ميزايند ترافيكهاي سنگين را به يك اتفاق كوچك فكر كن كه رهايش كرده اي كه ريشه دوانده روي شانه هايت به خودت كه بن بست كوچه ها را درد مي كشي خيابانها پارس مي كنند و خانه ها فراري ات مي دهند بن بست ها بسته اند راهت را تنها راه نجاتت دودكشي پير است كه سايه ات را از گلويش عبور دهد وتو را ميان ابرها سرفه كند. مرزهای جهان وقتی به رگهای تو پیوند می خورند رودها طغیان می کنند و سنگ تو را به سینه می زنند من اما صفحه ی اول کتابی هستم زبان موجهای پریشان را نمی دانم وچپ دست فکر می کنم به جهانت که جهان در سلول هایم می ریزد و رودها میان رگهایم قندیل می بندد موجهایی که از چشمان تو بالا آمده اند راه گریز از رگهایم را فراموش کرده اند حالا چه فرقی می کند رودخانه ها به فکر تو باشند یا ضربانت به قلبم سنجاق سلام ممنون از تمام عزیزان که تشریف آوردند. نمیدانم دیوار کوتاه آمد یامن قد کشیدم در پناه دستهای مادر نمیدانم باران سفید بارید یا لباس عروسی ام دنباله داشت دیر یا زود! به مادر حق میدهم در سکوت سالها جا مانده باشد.
![]()
| Design By : Pichak |

